دوباره چشمانم بسته نمی شود ساعت ها به سقف زل می رنم تا شاید خوابم بگیرد اما خبری نیست شروع می کنم به شمردن صدای تیک تاک ساعت ،از شمردن خسته می شوم در تاریکی محض انگار چیزی چشمم را می زند پلک هایم را روی هم فشار می دهم خبری از پیدا شدن خواب لعنتی نیست. قرص های خواب آور را کف دستم می ریزم صورتی های آزار دهنده . دستم را مشت می کنم. قرص ها را روی تخت می ریزم . توی تاریکی محض شروع به راه رفتن می کنم . به صدای ساعت گوش می کنم سعی میکنم ذهنم را از هر چه هست و نیست خالی کنم . تمام تلاشم به بن بست می رسد فکر های توی سرم بیش تر از آن است که توان رها کردنشان را داشته باشم . قرص ها را از روی تخت بر میدارم . تا یک فرصت دیگر به علم پزشکی داده باشم . روی تخت دراز می کشم به زور چشمانم را می بندم از شدت فشار دادن پلک هایم سر درد می گیرم حالا حسابی همه چیز جور است سر درد و بی خوابی ترکیب فوق العاده برای من تا بهانه مناسبی برای دور ریختن قرص ها داشته باشم .
از پنجره بیرون را نگاه میکنم تاریکی از خانه شروع می شود و تا اولین تیر سالم چراغ برق کش می آید . آن قدر به چراغ روشن بیرون نگاه میکنم تا خاموش میشود . هوار وشن شده ساعت ها پشت پنجره ایستادن خسته ام می کند شاید حالا یرو کله خواب پیدا شود می خواهم به تختم بر گردم پایم خواب رفته زمین می خورم خون خودش را روی زمین خانه پخش می کند . سرم را زوی زمین می گذارم . دوباره چشمانم بسته نمی شود ... به سقف زل می زنم .
برچسب:
نویسنده: سام شریفی
تاريخ: چهارشنبه
15 تير
1401 ساعت: 14:40